داستان بازی خدای جنگ

God of war

حالا که در قسمت اول موشکافی داستان بازی God of War در مورد کاراکترهای فرعی نوشتم، بهتر است بچسبیم به اصل کاری‌ها؛ کریتوس، آترئوس و این وسط هم در مورد چند نفر دیگر صحبت کنیم. در قسمت قبل کاراکترهای فرعی را بررسی کردیم و مروری بر داستان آ‌ن‌‌ها چه در اساطیر نورس و چه در خود بازی God of War داشتیم. پس این مقاله دیگر نیازی به مقدمه چینی ندارد، همه چیز را خودتان می‌دانید. می‌خواهیم صاف برویم سراغ کریتوس. سپس مروری به شخصیت مرموز آترئوس داشته باشیم و در نهایت نگاهی به نکات پنهان و آشکار دنیای بازی بیندازیم.

کریتوس

دیگر همه کریتوس را می‌شناسید، شخصیت تک بعدی و بی‌اعصابی در عصر یونان که حالا تبدیل به شخصیتی نسبتا عمیق‌تر و قابل تامل شده و می‌توان در مورد آن صحبت کرد. این حرف‌های تکراری را ادامه نمی‌دهم و بهتر است در مورد حضورش در نسخه جدید God of War و عصر نورس صحبت کنیم.

چگونه پای او به نورس باز شد؟

یکی از بزرگ‌ترین سوالات حول محور God of War جدید این است که خدای جنگ یونان چطور پایش به دنیای نورس باز شد. آیا باز هم پای آتنا وسط است؟ آیا غول یا خدایی از نورس او را به این دنیا کشانده است؟ راستش را بخواهید من این‌گونه فکر نمی‌کنم. شاید از نظرتان این مسئله که کریتوس چگونه پایش اینجا باز شده یک گودال سیاه و تاریک پر از علامت‌های سوال باشد که در ذهن‌تان ایجاد شده است، اما از نظر من اصلا نکته پیچیده‌ای در این قسمت وجود ندارد. اگر بر اساس دانشی که در زمینه دنیای نورس دارم بخواهیم این داستان را بچینیم نظر من این است:

میدگارد یک سرزمین پهناور است که دور تا دور آن را اقیانوس احاطه کرده است. میدگارد در اصل یکی از هزاران سرزمین روی کره زمین است که در نورس به آن میدگارد می‌گویند. حال می‌دانیم که پس از نابودی الیمپوس و کشته شدن پوزئیدون که خدای دریا بود، کل آن سرزمین در زیر اقیانوس فرو رفت. کریتوس هم در صحنه آخر به آب میوفتد. خب با یک معادله ساده می‌توان به این نتیجه رسید که آب‌ها او را به نقطه‌ای دور برده‌اند، سرزمینی که کریتوس در ساحل آن بی‌هوش روی زمین افتاده باشد و نداند کجا است. البته نه خیلی دور که به مصر یا سرزمین مایان‌ها فکر کنیم. بلکه سرزمینی نزدیک‌ به یونان. بعد از این ماجرا، می‌توانیم در ذهن خودمان داستان‌سازی کنیم. این که او به هوش آمده و چندین کیلومتر را پیاده رفته تا به نورس رسیده یا اینکه یک غول زن به نام فی، کریتوس را در این ساحل پیدا می‌کند، او را به کلبه‌اش می‌برد، مداوایش می‌کند و بقیه‌ی ماجرا.. و آترئوس.

البته تمامی این موارد زمانی درست است که هیچ اتفاق خاصی بین پایان God of War 3 و God of War جدید رخ نداده باشد. تا زمانی که خود سازنده بازی حرفی از این موضوع نزده، نیاز نیست زیاد در موردش تئوری سازی کنیم. اگر مطلب قبل در مورد میمیر را خوانده باشید، او یک دیالوگ داشت: «زمانی می‌رسد که یک مرد باید گذشته‌اش را فراموش کند و به شمال سفر کند.» چنین دیالوگی که مربوط به داستان میمیر بود، احتمالا در مورد داستان کریتوس هم صدق می‌کند. اینکه او مدت‌ها، یا شاید سال‌ها در سرزمینی تهی راه رفته تا به جایی برسد و نهایتا پایش به میدگارد باز می‌شود. فقط زمانی این معادله ساده به هم می‌خورد که در قسمت دوم، سانتا مونیکا به نحوه ورود کریتوس به این دنیا اشاره کند.

نکاتی در مورد کریتوس

دیگر به خوبی کریتوس را می‌شناسیم، اینکه او چه بود و چه کارهایی انجام داد. در این نورس هم به خوبی با ماجراجویش همراه بودیم. بنابراین دیگر این موارد تکراری را در این مطلب بیان نمی‌کنم تا جا برای دیگر موضوعات باز شود. اما بهتر است به چند نکته جالب در مورد کریتوس اشاره کنیم. البته در قسمت آخر مقاله و بررسی‌ تئوری‌های موجود، با این کاراکتر زیاد سر و کار خواهیم داشت.

پدر لوکی فارباوتی نام دارد؛ به معنای مهاجم قدرتمند. او غولی نیرومند بود که با مشخصات کریتوس همخوانی دارد

همانطور که می‌دانید، آترئوس، لوکی مشهور دنیای نورس است. اما جالب است بدانید که پدر واقعی لوکی، غولی به نام فارباوتی «Farbauti» بود. نکته جذاب ماجرا این است که فارباوتی، به معنای مهاجم ظالم است. شاید کریتوس حالا دیگر آن‌قدرها هم ظالم نباشد یا اصلا هنوز دلیلی برای ظالم بودن پیدا نکرده باشد، اما به هر حال این نام کاملا برازنده شخصیت قبلی او است. متاسفانه با جست و جوی فارباوتی نتوانستم اطلاعات زیادی از او در فضای اینترنت یا کتاب‌ها پیدا کنم که یک جور‌هایی سر نخ داستانش در اسطوره‌شناسی نورس را به کریتوس بدوزم؛ اما خب همین معنای نام او به خوبی به تن کریتوس می‌نشیند. البته این را هم فراموش نکنیم. در پایان بازی و تصاویری که روی دیوار منطقه یوتنهایم نقش بسته، به جای نام کریتوس، از نام فارباوتی یاد شده است. بنابراین می‌توان گفت فِی او را فارباوتی صدا می‌کرد.

یکی دیگر از سوالات مهم این است: چطور تا این لحظه و بزرگ شدن آترئوس، هیچ کدام از خدایان نتوانستند کریتوس را پیدا کنند؟ کریتوس زمانی که پا به دنیای نورس گذاشت و با فی آشنا شد، شخصیتی نبود که به راحتی در امان باشد. او قدرتی ویژه داشت و قطعا خدایان آسیر (خدایانی که در آسگارد زندگی می‌کنند) می‌توانستند وجود آن را حس کنند. به لطف همسر دوم او یعنی فی، کریتوس به خوبی می‌دانست که ثور و اودین چه کسانی هستند و چه قدرت‌هایی دارند. اما چگونه او بعد از این همه سال هنوز در امان بود و خدایی پیدایش نکرده بود؟ چطور بعد این همه مدت این دو توانسته بودند از دید خدایانی که در آسگارد سکونت داشتند، یا حتی فریا که در نزدیکی آن‌ها زندگی می‌کرد دور بمانند؟‌ خب دلیل این موضوع، درختانی هستند که نشانه گذاری شده بودند.

خدای جنگ
خدای جنگ

چند سال پس از آشنایی کریتوس و فِی، همسر کریتوس به دلیل نامعلومی می‌میرد. همانطور که می‌دانید، بزرگ‌ترین درخواست فی این بود که خاکستر او را به بلندترین قله نورس ببرند، اما همچنین نباید فراموش کنیم که فی از او درخواست کرد تا ابتدا جنازه او را با درخت‌هایی که با نشانه دست علامت‌گذاری شده بودند قطع کنند و بسوزانند. در ابتدای بازی هم به خوبی می‌بینیم که کریتوس هم همین درخت را قطع کرد. حال جالب است بدانید که این درختانی که نشانه دست زرد رنگ روی آن‌ها نقش بسته بود، محافظی برای منطقه‌ای بودند که این سه نفر یعنی کریتوس، فی و آترئوس در آن زندگی می‌کردند. این محافظ جادویی، آن‌ها را نه فقط از دید دراگرها، ترول‌ها، اژدهایان و هیولاها دور نگه می‌داشت، بلکه حتی هیچ خدایی قادر به پیدا کردن آن‌ها نبود. دقیقا پس از قطع کردن این درخت و سوزاندنش بود که سر و کله غریبه‌ها پیدا شد. هنگامی که کریتوس و آترئوس به شکار رفتند، ابتدا سر و کله دراگرها و سپس یک ترول پیدا شد. هنگامی که بازگشتند، سر و کله بالدر پیدا شد. همانطور که در قسمت قبل گفتم، خدایان به دنبال نابود کردن تمامی غول‌ها بودند، اما فی که یکی از مهم‌ترین دشمنان اودین بود، از دید آن‌‌ها ناپدید شد. حال با از بین رفتن این محافظ جادویی، مکانی جدید در برابر خدایان پدیدار شد و آن‌ها نیز با فرستادن بالدر به آن منطقه، حالا با کریتوس رو به رو شدند.

یکی از نکات جالبی که دوست دارم به آن اشاره کنم، داستان‌هایی است که کریتوس در هنگام قایق‌سواری برای آترئوس تعریف می‌کرد. داستان‌های مختلفی مانند خرگوش و لاکپشت، یا قورباغه و عقرب. اما یکی از داستان‌هایی که او تعریف کرد، مربوط به اسبی می‌شد که به دنبال انتقام بود. اسبی که به شخصی اجازه داد تا برای یافتن میلش به انتقام روی او سوار شود، اما در نهایت این اسب بود که آزادی‌اش را از دست داد. این داستان، اشاره متسقیم به رویارویی کریتوس و آرس بود. نکته خاص و پنهانی در آن وجود ندارد، اما به هر حال کریتوس از همان ابتدا سعی داشت به طور کاملا غیر مستقیم، با چنین داستان‌هایی آترئوس را تربیت کند و از گذشته‌ای که تجربه کرده بود، این پسر را آموزش دهد. اما خب کریتوس در داستان گویی یک افتضاح به تمام معنا بود.

مورد جالب دیگر، یکی دیگر از پنهان‌کاری‌های کریتوس از پسرش بود. کریتوس یکی از قدرت‌های پدرش یعنی زئوس را از آترئوس پنهان کرد. در یکی از صحنه‌های بازی بعد از اینکه آترئوس متوجه می‌شود یک خدا است، خیلی زود ذهنش به این سمت می‌رود که آیا می‌تواند تبدیل به یک حیوان شود؟ او زمانی که این سوال را از کریتوس می‌پرسد، کریتوس سکوت می‌کند، به فکر فرو می‌رود و سپس می‌گوید نه نمی‌توانی. اما کریتوس می‌دانست که زئوس، قدرت تغییر شکل داشت. در اصل او تنها خدایی بود که می‌توانست به هر شکلی که می‌خواهد تبدیل شود. حال حساب کنید، زئوس پدربزرگ آترئوس است و خب.. بله لوکی می‌تواند تغییر شکل دهد.

نکته جالب توجه‌ دیگری بعید است در مورد کریتوس مانده باشد. بهتر است به سراغ آترئوس برویم و صحبت در مورد کریتوس را در بخش تئوری‌ها ادامه دهیم. در قسمت آخر این مقاله‌های سه‌گانه، حرف‌های زیادی در مورد کریتوس خواهم گفت؛ تئوری‌هایی عجیب که می‌خواهم با خواندن آن‌ها مغزتان سوت بکشد.

بازدید: 29

1
نظر خودتون رو بنویسید.

avatar
1 نظرات
0 پاسخ نظرات
0 فالوورها
 
بحث برانگیزترین نظر
گرم ترین نظر
1 نویسندگان نظرات
بهمن شرفی نویسندگان اخیر نظرات
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین دارای بیشترین رأی
به من وقتی خبر بده که: